سفارش تبلیغ
صبا


الفبای عاشقی...

بازدید: مرتبه موضوع :

 

الفبایی را که عاشقانه فرا گرفته بودم با جوهر خون بر صفحه دل حک کردم....

چگونه میتوان فراموش کرد حس عاشقی را....

آنچه خوانده بودم همه از یادم برفت جز حدیث عشق که سالهاست بر قلب خویش حک کرده ام....

در زیر باران چه با احساس رفتند یاران...

سالهاست که در پس پنجره انتظار حسرت جاماندن در دل دارم...

روزهای عاشقی را حک بر دل دارم و نگه در یاد...

وجود یادش نبض است و بغض گلویم و اشکهایم فروغ چشمهایم..

آنچه آموختم همه در میکده عشق بود..

نیمکت دل...

کلاس عاشقی...

خانقه عشق...

در دیار عاشقان چه زیبا بود همنوایی با سمفونی عشق بروی نیمکتهای خاکی...

چه حسرت آور است یادآوری سالهای مدرسه عشق در پس پنجره احساس....

روزهای بارانی یادآور سالهای عاشقیست...

صدای شورانگیز سفیر گلوله و نوای دل انگیز مرغان عاشق و پیر خرابات در امواج درون...

و چه زیبا بود دیدن شور و شوق عاشقی همشاگردیها.....

و آن دورتر ها ..

ندای لبیک یا الله عاشقان ...

و صدای بال پرستوهای مهاجر....

چه زود مثنوی عشق پایان یافت و حدیث غربت بر پیشانی نشست....

گرد جاماندن از قافله عشق بر چهره نشست...

بدن خسته ام سالهاست که زخم روزگار را تاب میاورد...

زخمهای عمیقی که بر جان قلبم آویخته....

تپش قلب و جاری شدن خاطرات در اعماق وجودم عمیقترین دردها و رنجها را یاداوری میکند......

اینک در ماوای دل و کلبه حسرت خویش انتظار نگاهی را میکشم...

کاش برگردند خاطرات ...

لحظه ای....

آنی ...

تا بر قلب رنجورم نسیمی بوزد و جلای دل شود ..

کاش برگردد آن زمان...

کاش ساحلی بود که موجهای دلتنگی برای همیشه بر آن آرام میگرفت...

و غروب را برای ابد شرمسار غمگین بودن مینمود....

دل که گیر باشد و پر از غم هیچ آوایی برایش نغمه شادی نخواهد بود ...

و هیچ نغمه ای جز نغمه معشوق را نخواهد شنید....


 




 
تاریخ: جمعه 92/9/1
ساعت: 3:16 عصر

معنای عشق...

بازدید: مرتبه موضوع :

 


از لا به لای آهن پاره های قلب خونینم خاطرات ناب عاشقی مردان مرد را بیرون میکشم.

.شاید مرور خاطرات رزم عاشقی،مرحمی باشد بر قلب جامانده ام   .

اینک صفحه کاغذ ذاستان عرشیان را به آغوش می کشد.

و دل ،نگهبان قصه راد مردان آن دیار می شود.

چه بودند و که بودند؟.

چگونه آمدند و چگونه رفتند؟.

وقتی بالهای سپیدشان از خون سرخشان رنگین شد پروازی جاودانه را در آسمان عشق آغاز کردند.

آنان از جنس نور بودند .

بندگی را به اتمام رساندند و صداقت و پاکی بجای گذاشتند.

آنان به واقع عشق را معنا کردند.

..در گذر زمان یادم آمد بال گشودنتان را .

لحظات ناب بندگی و اخلاصتان را..

گویا پرنده ای بودید زندانی در قفس دنیا ..

برای بال گشودن مویه ها کردید ..

دنیا حجم حقیری بود در برابر شما ..

یادم آمد دشت شقایقهای عاشق را .

شقایقهایی که نشکفته پژمردند ...

چه دشواراست ماندن و حسرت کشیدن.

دلجویی کردن از خاطراتی که با درد آمیخته شده اند..

و چه دشوار است امید به فردایی که دور از انتظار است..

چه دشوار است که غبطه ، مرحم زخم دل باشد..

و چه سخت است که در حسرت روزهای عاشقی شانه هایت بلرزد..

غروب که می شود اندوه را بین دل و دیده تقسیم میکنم..

دیده می بارد و دل می تابد ..

گویا پرنده ای بودید زندانی در قفس دنیا ..

برای بال گشودن مویه ها کردید ..

دنیا حجم حقیری بود در برابر شما ..

و چه دشوار است امید به فردایی که دور از انتظار است..

چه دشوار است که غبطه ، مرحم زخم دل باشد..

غروب که می شود اندوه را بین دل و دیده تقسیم میکنم..

دیده می بارد و دل می تابد ..

و چه سخت است که تسکینی برای دل و همدمی برای رازنداشته باشی...

غروب ...ناله... و اشکهای مدام...

شاید دنیا دلش به رحم بیاید ..

دل ودیده یک نخل میخواهند...برای رهایی از غروبی دلگیر.

 

 

 

 

 

 

 




 
تاریخ: چهارشنبه 92/7/17
ساعت: 2:12 عصر

کاش می شد باز هم بهاری باشد...

بازدید: مرتبه موضوع :

امشب باز هم هوای دلم ابریست .

چشمانم بارانیست و سیل اشک در فراق یاران لحظه ای رهایم نمیکند.

مانده ام در صحنه روزگار .

پرنده قلب را درون قفس سینه حبس کرده ام  و باز دلم آتش میگیرد و خاکستر میشود.

رفتید و با رفتنتان بهار زیباییها هم رفت .

و اینک خزان حکمفرماست .

کاش میشد باز هم بهاری باشد

رد پایتان را دنبال میکنم و از کوچه های غربت و غم عبور کرده و عطر حضورتان را استشمام میکنم .

در کنار شما و مزارتان آرامش عجیبیست .

مزار شهدا آرامش بخش دلهای ناتوان و حسرت کشیده است.





 
تاریخ: سه شنبه 92/7/16
ساعت: 7:24 عصر

کاشانه دل...

بازدید: مرتبه موضوع :

اینجا کلبه عشق است و من در حسرت آن روزها شکفتن شقایقهای دشت را به خاطر می آورم.

شقایق هایی که گاهی نشکفته پژمردند.

عشق رفت و کلبه محزون شد و شقایق ها پرپر و سینه پر از خون.

بعد شقایق ها رنگ غم به کامم فرو ریختم.

سکوت . ماتم و درد جدایی مونس شبهایم شد.

اینک دستهایم بالا و اشکهایم سرازیر در حسرت آن شبها

و در دلم حسرت یک شب آرمیدن در کاشانه دل..

آری زندگی بعد شقایق ها هیچ است .

هیچ.


 




 
تاریخ: دوشنبه 92/7/15
ساعت: 9:59 صبح

راه نیمه تمام....

بازدید: مرتبه موضوع :

برای واژه هایم دست قلمم خالیست...

احساس میکنم به نوشتن مجبورم...

شاید هم این خاصیت جا ماندن است...

در راهی که می رفتیم سرم پر بود از افکار گوناگون...

افکاری که به هر نیمه راه می رسیدم احساس می کردم دیگر یارای رفتن نیست...

حال که قلم یاری می کند . اندیشه ای برای نوشتن واژه ها نیست...




 
تاریخ: یکشنبه 92/7/14
ساعت: 1:18 عصر

آه ای زمان...

بازدید: مرتبه موضوع :

آه ای زمان حق با تو بود...

مثنوی عشق پایان یافت و حدیث غربت بر پیشانی نشاندم..

به یمن آمدنت جان گرفتم و در حسرت رفتندت جان کندم...

اما نشد که زنده بمانم..

آه ای زمان بعد تو تمام قافیه های اشعارم در هم آمیخت...

تمام اشعارم نابود شد...

و خیال و آرزو در من مرد..

آه ای زمان بعد تو تمام شبهایم شام غریبان شده..

با رفتنت خاک یتیمی بر چهرام نشاندی..

خاکی که زمین به کمک تو مجال بوسیدنش را به من نداد..

آه ای زمان

 

 

بر چشم بر هم زدنی فرصت را از من گرفتی....

وقتی که معیارم خاک بود و زمین و دلخوش به عشق...

اینجا من بودم که نابود شدم..

آه ای زمان رفتی من حال بر غربتت رسیدم....

فهمیدم که تو را خوب نشناختم و خوب را از بد تشخیص ندادم...

صادقانه بگویم حس با تو بودن داشتم اما فاصله گرفتم....

تو در گذر بودی و من میگذشتم..

جایی که سهم من جا ماند و دلم جای دیگر ، پیکرم زخم روزگار را جانانه چشید..

و دل خوش کردم به گذرت..

آه ای زمان تو می روی و من میمانم و این درد است و فاجعه...

در عرف ما جاماندن یک فاجعه است...

آه ای زمان شتاب کردی یا درنگ؟..

هر چه بود رفتی و فاجعه همچنان باقیست...

 




 
تاریخ: شنبه 92/3/4
ساعت: 12:56 عصر

کاش...

بازدید: مرتبه موضوع :

تو رفتی این حس از من دور نمیشود...

تو بی هوا و هوس بودی و من هوای زندگی دارم ...

وقتی لحظه های با تو بودن را قدر ندانستم و تو رفتی ..

برای من زندگی دیگر معنا ندارد..

تو رفتی و عشق را معنا کردی ....

و من ماندم حسرت معنا شد..

.تو به عشق رسیدی و من محو دنیا شدم..

در اتش دنیا ماندم و سوختم...

 ماندم و خاکستر شدم..

اشکها ریختم در حسرت جا ماندن ..

چه بسازم با این دل؟....

حسرت لحظه لحظه های عشق را با ای کاش های سرنوشت  در هم می آمیزم و غبطه و بغض حاصل می شود...

چه آسان دل دادی و چه آسان دل بریدی...

چه معصومانه آمدی و چه مظلومانه رفتی...

شب که می شود و بغض راه گلویم را می بندد ردپای غم بر چهره ام جا می اندازد ...

کاش مثل تو غنچه ای پرپر بودم...

تا پاییز را نبینم ...

تا خزان عمر را نبینم..

قصه، قصه خار بودن و خشکیدن است..

حالا خاری هستم خشکیده و بی فایده....

سرشار از غم و غصه ...

خاری که از ماندن در دنیای آتشین ، شعله ور شده و میسوزد ...

و خاکسترش را باد به هر سو می برد .....




 
تاریخ: پنج شنبه 92/3/2
ساعت: 11:49 عصر

آه ای غروب...

بازدید: مرتبه موضوع :

جامانده ام در این زمانه...

رمقی نیست در این جسم رنجور...

در دلم آتشی سوزان فووران می کند ...

 

همچو نیزارهای شط آتش گرفته ام و باد خاکسترم را به هر سویی می برد..

.خاموش نمی شوم با موج..

گر چه چشمانم آواره نخلهای بی سر است ..

 

لیک قلبم هنوز داخل سنگر است...

باز هم غروب شد و آرزوهای پرپر شده...

و شب بوهای مست کننده..

من ماندم و باغچه ای کوچک در حسرت باغ آرزوها.

.پیش کش می کنم اشکها را...

 چگونه می توان در حسرت عشق به خورشید ماند و نسوخت...

کاش دوباره اشکی بیاید ..

.بارانی..

میخواهم رها شوم بدون عقل گام بردارم..

.گام بردارم..

.راه دل را نبندم ..

اینک ناچارم در فراق ،  به قطرات اشکم و سوز ناله بسنده کنم..

غروب که می شود زانوی غم بغل می گیرم تا عقده دل وا کنم..

غروب که میشود عطر نخلهای بی سر و نیزارهای سوخته به مشام می رسد..

آه ای غروب..

.ویران نمودی...

حال منتظر شب باش...




 
تاریخ: دوشنبه 92/2/30
ساعت: 7:9 عصر

قصه شب...

بازدید: مرتبه موضوع :

قصه میگویم ، قصه شب...

قصه ای آشنا.

.قصه عاشق شدن ...

شب و سکوت و مبتلا شدن .

.قصه ای از روزهای نبرد و شبهای عاشقی...

خون بود و خاک بود و بوی باروت...

خاک بود و اشک بود و بوی بندگی..

گریه بود و سکوت...

اشک بود و انتخاب بین عقل و دل...

نخل بود و حرفهای عاشقانه ، بی تعارف...

قصه می گویم قصه ای آشنا...

شب بود و تنهایی و قصه های آرزو..

یادم آمد

شب بود و سکوت نخلستان..

شب بود و نجوای درون قبرها..

در دل تاریک شب چشمهای گریان...

دلهای آرام..

.کاش ندیده بودم گریه ها را...

راز و نیازها را...

آن چشمهای شیدا و شب زنده داران را...

 دعا می کردند برای سفر..

سفری ابدی...

سفری که با بال باید رفت ...

باید جدا شد و رفت...

آخر قصه این شد که پرستو های عاشق گفتند ایاک نعبد و ما دنیا را پرستیدیم ...

آنها گفتند ایاک نستعین و ما به دنیا تکیه کردیم..

این بود قصه امشب....




 
تاریخ: شنبه 92/2/28
ساعت: 1:44 صبح

بزم اندوه

بازدید: مرتبه موضوع :
دوباره وقت نوشتن از شما فرا رسید ..
و من در زیباترین واژه ها غرق می شوم ..
سلام بر شما که هنوز فراموش نکردید عهدتان را ..
رهایم نکردید که غرق در خاطرات خود جان دهم ...
دوباره شب فرا رسید و نوازش میکنم خاطرات شیرین با شما بودن را ...
باز شب ، این تن خسته را درنوردید ...
و من بی آنکه اراده کنم گوشه های خاطرات را ورق می زنم .. - 

حفظ کرده ام و با جان و دل به خاطر دارم ....

یادتان هست که همیشه می گفتم چقدر وفا دارید؟....
یادتان هست که گفتم همیشه بر عهد و پیمان هستید؟...
انقدر وفا دار هستید که با رفتنتان هم امنیت و آرامش پا بر جاست ..
امشب باز پنجره دل را گشودم ...به ستوه آمده ام از این شبهای تاریک...
دیر زمانیست که من در پشت همین پنجره انتظار چشم براهم ...

چشم براهی که شما رفتید ....
دیگر شما را نمی بینم اما یادتان مرا خیره میکند ...

در برهوتی از نا امیدی بسویتان می آیم ...می دانم که به شما رسیدن خیالیست واهی ...
ولی چه کنم من ماندم و خاطرات و آرزوی دست نیافتنی...
خاطراتی که خیره ام کرده اند ....
شما رفتید و من خیره و سوزان در کوره زمان ماندم ...



خاطراتم ....
اشکهایم ...
و عمیقترین اندوهم لبخندهای تلخی بروی لبانم جاری می کنند ..
وقتی به رفتن شما فکر می کنم قایق خیالم در تلاطم امواج دنیا گیر میکند و جان خسته ام را به تخته سنگهای دنیا میکوبند..
و من حیران در اندوه شکسته شدن شادمانی شما را نظاره می کنم ...
رفتید و من با حسرت به تماشای پایان ناپذیرتان می نشینم ...
امشب باز هم خاطرات همراه با اشک به بزم اندوه دعوت شدند ..




 
تاریخ: دوشنبه 92/2/23
ساعت: 8:35 صبح
<      1   2   3   4   5   >>   >
کلیه حقوق این سایت ، متعلق به ستارگان دوکوهه می باشد و استفاده از مطالب با ذکر نام منبع بلامانع است .