
آرام....... آرام.......آرامتر.....صدایی به گوش می رسد.این صدا، صدای ذرات اجساد مطهر شهدای...... فکه ......هویزه.......شلمچه.......... و طلاییه.... هست که با خاکهای آنجا مخلوط شده و توسط بادهای فصلی به سطح کشور رسیده است.این ذرات که با غبار آمیخته اند نشانه غربت و گمنامی شهداییست که بعد از شهادت هم برای ما پیام دارند.....آهسته.......آهسته.... گوش فرادهید ذرات با ما سخن میگویند..خواهرم حجابت....برادرم... نگاهت...پشتیبان ولایت فقیه باشید در همه حال....ما را فراموش نکنید....هر چه ناله و شیون دارید برای مظلومیت ابا عبدالله الحسین(ع) صرف کنید....آری ذره ذره وجود این عزیزان برای ما پیامی دارند....اگربصیر و سمیع باشیم!.. این ذرات،ذرات متشکل شده از خونهای ریخته شده بروی خاکهای گرم جنوب هست....این ذرات، ذرات بجا مانده از استخوانهای شهدای گمنام هست.....این ذرات ذرات بجای مانده از پیکرهای مفقود الاثرها هست.........این ذرات، ذرات بجای مانده از شهدای کربلای ایران هست.
محمد جواد ..نوشت..خدایا ذره ای درک و فهم و عمل به ما عنایت فرما....


بگذر از نی من حکایت می کنم......
.وز جدایی ها شکایت می کنم......
نی کجا این نکته ها آموخته؟.......
.نی کجا داند از شمع نیم سوخته؟........
بشنو از من بهترین راوی منم.........
راستش را خواهی هم نی و هم نیزنم..........
.نشنو از نی که حصیری بیش نیست.........
بشنو از دل...
دل حریم دلبریست.....
.نی چو سوزد خاک و خاکستر شود......
دل چو سوزد.. خانه ای ویران شود..

سنگر.....جان پناه.....کانال.....خاکریز..
سنگر همیشه جان پناه نبوده بلکه روح پناه هم بوده...
در نیمه شبهای منطقه مامن و قرارگاهی بود جهت توبه های جانسوز...
ناله های از دل برآمده..
.زمزمه های الهی العفو.درد و دل مولای یا مولای انت الرب و انا العبد.....

خدایا بنده گنه کارم به جهاد آمده ام به جهاد با نفس خویش آمده ام به یاری دین رسولت آمده ام با یاری خوبانت آمده ام...
.کانال راه ارتباطی زمینی بود..و از این راه ارتباطی راهی به آسمان میتوان باز کرد..
.خاکریز.....همیشه مانع نبود..بلکه گاهی هم از فراز همین مانع میشد به آسمان رفت...
باید به بلندا رفت تا به اوج رسید..
اوج بندگی..اوج.ایمان..مقام ..
آری همه اینها باید از جان محافظت کنند.اما از همینها هم می شود به سر منزل مقصود رسید...
همه اینها جلوی تیرهای دشمن را میگرفتند.اما گاهی تیرکی بودن جهت ساختن خیمه اخلاص.....
همیشه سری از سنگر بیرونمی آمد.بلکه گاهی دستانی برای دیده شدن به آسمان بلند میشد..
دستانی که بسوی آسمان جهت کسب لیاقت و معرفت و مقامی والا بیرون میامد.
.دستانی که همواره در طلب شهادت بسوی آسمان دراز بودند و بالاخره ندای لبیک یا بنده من را شنیدند...
محمد جواد نوشت..بقول بزرگی شهادت در نایابی است که بعد از جنگ نصیب هرکسی نمی شود..

.

.نیمه های شب بود نگهبان بیدارمون کرد.پنج نفر نیروی جدید ازبسیج ادارات با یه تویوتا اومده بودن..گفتم برادرا هر کی یه پتو از گوشه سنگر(.آسایشگاه سنگر بزرگی به شکل ال که با تیرآهن و ورقهای موجدار ساخته شده بود و روی اون رو با خاک پوشونده بودن.در ورودی اون با کیسه های پر شده از خاک یه راهرو کوچک و کفشکنی بود)بردارن و بخوابن تا صبح...منو سید و رحیم از گشت که برگشتیم.بسیجیا بیدار شده بودن و صبحانه خورده بودن.رفتم کنارشون نشستم یه حلقه درست کردیم.اسامی رو پرسیدم از تخصصشون پرسیدم.آموزشهای لازم رو دیده بودن و خیلی ورزیده شده بودن .بینشون برادری بود که حدودا52 سالش بود .گفتم پدر جان چکار میتونی بکنی؟.گفت حاجی هرچی شما بگی من انجام میدم.برای اینکه کار سخت و سنگین بهش ندم گفتم پس شما مسئول آسایشگاه باش باید با ماشین غذا برین و غذای بچه ها رو بیارین و زحمت تقسیمشو بکشین.گفت چشم حاجی ...از اون روز به بعد هر روز سنگر مرتب و تمیزتر از قبل شده بود و غذا بموقع و دلچسب تر از قبل به نظر میرسید.یه روز رفته بود از تدارکات برای بچه ها جیره(کمپوت .تن ماهی .جیره جنگی و....) بگیره که ترکش خمپاره اونو راهی بیمارستان کرد..تو بیمارستان شهید بقایی اهواز بود که فهمیدم.مدیر کل اداره.................هست .از خلوصش از سادگیش و از متانت و ... خجالت کشیدم.آب شدم...من حاجی اون تدارکاتچی؟؟

سلام علیکم....
تا حالا کسی رو موقع جون دادن دیدید؟
موقعی که داره نفسهای آخرش رو میکشه؟؟...
جوری نفس میکشه که انگار دم که میره تو ریه هاش زود پر میشه...
اما موقع بازدم انگار یه چیزی جلوی خروج هو از ریه ها رو میگیره و مجبوره که کم کم هوای داخل ریه ها رو بیرون بده..
حالا مجسم کنید.
گلوله خمپاره 120 که خورد زمین یکی داد زد ..امدادگر امدادگر..
دوید طرفش .نشست بالا سرش.سرشو گرفت بالا.
.همه دورش جمع شدیم نفسهای آخرش بود.
بسختی نفس میکشید.اینو از بالا اومدن تمام سینه اش از روی زمین موقع دم میشد فهمید..
اما اون بازدم رو راحت بیرون میداد.
آخه موقع بازدم میگفت...حس__ حس__حس__ین...حسین...حسین....
شهدا شفاعت...:
((.محمد جواد نوشت خدایا دم از خودت بگیرم و بازدم از حسین(ع)


وقتی بد حجابی غوغا می کند ( مرد و زن )
وقتی در مرکز فرهنگی شهرمان و خانه فرهنگ محله
کنسرت موسیقی فلان گروه برگزار می شود و بنرها و پیش فروش بلیطهایش نقل محافل می شود!!!
وقتی لفظ شهید والا مقام حاج محمد ابراهیم همت میشود بزرگراه همت.
وقتی از رسالتی که شهدا ادامه آن را به ما واگذار کرده اند در ذهنمان فقط میدانی به نام رسالت نقش می بندد....
.صفحات کتاب قصه غصه هایم چندین برابر می شود.
براستی از شهید والا مقام حاج محمد ابراهیم همت و رسالت او نام بزرگراهی یا راه بزرگی برایمان باقی مانده است؟


زمان: دیشب...
مکان خیابانهای سطح شهر...
مقصد هیئت عشاق المهدی(عج)...
هدف گرفتن تلنگر و تذکر برای من بی لیاقت...
رانندگی به عهده بنده زاده هست و بنده هم کنار دستش نشستم و از فرصت بدست اومده استفاده کرده و مقاله مورد نظر رو بیرون میکشم و از نور رگباری چراغهای وسط خیابان و بعضا نور ساطع شده از مغازهای شیک و پیک استفاده کرده و مشغول مطالعه میشم....
مزار شهدای شهرمون مامنی خداییست که اون شهدای والا مقام انسانهایی که با نیت و خلوص پاک در راهی گام نهادن که سرانجامش رسیدن به معبود و خالق هستی بود.....
کنار خیابان خانمی با وضعی نا مناسب ایساده و چند خودرو در پی سوار کردن ایشان و به مقصد رساند هستند..
آری براستی اینجا انسان را به یاد و خاطره شهدا می اندازد و غم فراق شهیدان که انسان را بی قرار می سازد و دریای دل را طوفانی میکند تداعی می شود....
در پیاده رو هم تعدای انسان در رفت و آمد هستند که نه ظاهر و نه رفتار درستی دارند.. از وضع ویترین و مانکنهای مغازه ها هم حالمان بد میشود..بزرگ و کوچک مرد و زن در رفت و آمد هستند و مشغول دیدن اجناس مغازه ها که هیچکدام شاید مورد پسند هم نباشد.....
.از شهید علی واعظی فرد 12 ساله تا عزیزالله رودباری 73 ساله به عنوان شهدای فاو یاد میکنم....دو سه تا جوون با ظاهری نا مناسب و لباسهای غربی دیده میشن که ظاهرا دارن با هم حرف میزنن اما نگاهشون به خانمهای بد حجاب و بتونه کاری شده هست....
جوان گفتم یاد جوانان بدلی افتادم..22 شهیدی کم کمتر از15 سال سن داشتن و 150 شهیدی که با دستکاری در شناسنامه های خود موفق به اعزام به جبهه شدن و به مقام شهادت نائل آمدند.افتادم...
تابلوهای کوچه ها که هر کدام بیاد شهدا نامگذاری شده رو می بینم..پلاکهای آورده شده برادران شهید محسن و پرویز و مسعود تداعی شد..با .دیدن رقص نور مغازه ها و رفت و آمد مردم شهر و یاد تن بی سر شهید حجت الله صنعتکار که بتازگی و سه روز قبل از شهادتش صاحب فرزندی شده بود افتادم.
.صدای دوپس دوپس خودرویی در کنارمان .مرا به یاد سوت خمپاره ها و انفجار گلوله های توپ دشمن انداخت...
صدای سیستم اند تومنی خودروی پراید چنان حس و حالی به شنونده میدهد که ناخودآگاه حال وهوای خاکریزهای هویزه و شلمچه و نخل بی سر آبادان دست میدهد...
صدای دلنشین مداح که برای شفاعت. متوسل به روح شهدا میشه بگوش دل میرسه...
دعای آخر مداح خدایا ما رو شرمنده شهدا و خانواده اونها نکن... آیا این صدا در هیاهوی شهر و در صداهای مضر و شیطانی سطح شهر گم شده؟؟؟؟
زمان: پایان مراسم..
.مکان سطح شهر و مسیر برگشت..
وضعیت مانند رفت..
.در یکی از تالارهای سطح شهر عروسی رو به پایان هست و امر واجب عروس برون با خودرو و طی العرض خیابانهای شهر همه را شاد و مسرور و از خودبیخود کرده..صدای بوق ماشین عروس و مشایعت کننده ها کر کننده هست
دیدن فیلمبردار و نشستن اون روی درب ماشین و تا نیمه از خودرو بیرون آمده خالی از لطف نیست...
آری براستی حس و حالی دارد این فضا.شهدایی که هر کدامشان پیامی برای من و امثال من دارن .وصیتی کرده اند که دل را بدرد میاورد.
.آری.دیدن تصویرجانباز حسن سعیدی در آغوش شهید علی اکبر خمسه ای در حالی که پای راست خویش را تا زانو از دست داده ..
و دیدن واپسین دیدار سید حبیب الله حاجیمیری با دومین فرزند شهیدش یعنی حاج مصطفی حس غریبی دارد..
محمد جواد نوشت: آقا جون روز جمعه هست .امید به خدا داریم .آقا جون تحمل هم نداریم اما .... رو... خیلی داریم.

تو جا مانده ای برادر عزیزم..تو جا مانده ای...
تو از قافله برادران شهید گمنام مان جا مانده ای ...
آنها هم مثل خودت بی ترس در شبهای عملیات..پلاکها را از گردن در میاوردند تا بی نام و نشان سفر کنند..
تو اما جامانده ای و عاشقی هنوز
.بی نام بودن و بی نام ماندن..
دل نگران نباش برادربی نام و نشانم..
اگر آه تو از جنس نیاز است.............


کلماتم مقطعند و بریده بریده با بغضی سنگین که صدایم را دورگه میکند
دست میکشم به بدنه سرد و زنگ زده تانکهای سوخته مناطق عملیاتی....
این تکه فولادهای سرد و بی روح یک زمانی عظیم ترین ماشین جنگی منطقه محسوب میشد.....
اینجا یاد آور خاطره های نه چندان دور و رنگارنگ است ...
شور نوجوانی از این نقطه به آسمان پرگشوده است....
.هنوز هم وقتی چشمانم را می بندم.انگار صداییی را هنگام وزش آرام نسیم.و بازی باد با نیزارهای جنوب میشنوم....
وصیت شهدا را که سفارش میکنند .. پشتیبان ولایت فقیه..باشید
..را از یاد نبرده ام...اللهم توفیق الشهاده فی سبیله...
خدا جون ببخشید اگه عربیم زیاد خوب نیست..شما عنایت کن سعی میکنم یاد بگیرم.


منوری روشن شد.هجمه نور کانال را روشن کرد...
سروهای جنوب پدیدار شدند...
نور منورها در مقابل نور سروهای هور شرمنده و سرافکنده شدند....
سوت خمپاره ها کانال تاریخ را نشانه گرفته بودند...
کانال عوض شد....
دخترک چراغ خانه را روشن کرد..
.پرنده ها از روی خاکریز عبور کردند...
قطرات اشک بروی تابوت پدر نمایان شد....
این دلنوشته تقدیم به تمام فرزندان شهدا......
