دو قطره اشکی را که از گوشه چشمانم راه باز میکنند را با نوک انگشتانم به کناری میزنم..
احساس سبکی خاصی میکنم..گویی پس از این همه مدت که به قاب عکس او نگاه میکنم فقط با ریختن همین دو قطره اشک سبک میشوم..
امروز روز خوبی بود هیچگاه در این مدت اینقدر سبک نشده بودم .چونکه تعداد اشکهای فروریخته از چشمانم دوبرابر شده بود..
حتی زمانی که لحظه به لحظه منتظر خبری از او بودم هم اینقدر اشک نریخته بودم..
و من هر روز باید به قاب عکست نگاه کنم و منتظر ازدیاد قطرات اشک خود باشم .
چرا که آرامم میکنند همین قطرات ...
زیر نم نم باران به موجهای نا آرام مینگرم .یاد زمانی که تو رفتی می افتم.
خودم را وادرا میکنم که اشک بریزم ...
به درونم رجعت میکنم و آن روزها را یاد میاورم که تو گفتی و تو رفتی .
عجیب است که با اینهمه فاصله اما وجودت را در کنارم حس میکنم.
میدانستم که روزی به خانه باز خواهد گشت..
این را خودش گفته بود.و من در انتظار مسافری بودم که با دیدن او زنده شوم.
و تو روزی آمدی که دنیا برایم پر از رنگهای شاد و متنوع شده بود...
صورتی، گل بهی ، نارنجی ، آبی ، ارغوانی ، و مهمتر از همه سرخ .
باری رنگ سرخ خون تو و رنگ سبز شهادت ..
و باز هم قاب عکس تو مونس شبهای تنهاییم هستند .

پ ن / عکس مدیریت صفحه خانگی باعث تراوشات ذهنی هم میشود .این هم منفعت تبلیغات سالم.!
اکنون سالها گذشته است .
سالهایی که ناگفته مانده است .
آن سالها می دانستم که تو هستی و تمام قد برای دفاع سینه ات را سپر می کنی..
و من تنها قانع بودم به همان سالها.
اکنون پس از سالها سرزمین ایران سرافرازی فرزندانش را میبیند و رشادتهای دلاور مردانش را به رخ جهانیان می کشد..
تو لحظه شماری می کردی برای شهادت
تو تحسین همگان را برانگیختی تو سپاس ما را باعث شدی..
در تکاپو و کنکاش بی آلایشی تو بودم که دانستم که در یلدای سرد و تیره امید را در من زنده کردی..
تو رفتی تا آفتاب سرزمینت رخ برنتابد..
و من .
و من به حرفهای مهربانت عادت کرده بودم .
من به تبسم شیرینت عادت کرده بودم.
و در این قصه بسر میبرم که کاش حرفهایت و تبسمت تمام نمیشد..
من ایمان دارم که جانفشانی تو باعث سرفرازی من شده است.
.اینک گذر میکنم از جاده خاطره ها..
من چگونه از تو فاصله بگیرم در حالی که راه روشن و نورانی را برای من باز کردی..
تو،
تو در تلالو رنگین کمان پاکی آفتاب را در افقهای ترسیم کردی
تو قطره های شبنم را بروی گل سرخ نشاندی ....
اکنون پس از سالها که قطرات شبنم بروی گلبرگ شقایقها جا خوش میکند سرخی خون تو را تداعی می کند..

لحظه ها میگذرند ..
ثانیه ها دقایق ساعتها روزها ماه ها و سالها میگذرند ..
نمیدانم شاید من در گذر سالها، لحظه ها را گم کرده ام ...
شاید من در حوالی آفتاب ، افق را گم کرده ام...
یاران از فکر من میگذرند و این هنوز امیدی غیر قابل وصف را زنده میکند..
باز هم در گذر لحظه ها شبنم را بر شقایقهای عاشق میشود دید ..
خدایا دوست دارم بنشینم و به آسمان بی کرانت نگاه کنم...
خدایا دوست دارم در کلبه مهربانیت نماز بخوانم .
.خدایا دوست دارم برای تو نماز عشق بخوانم ...
خدایا دیگر حرفی نخواهم زد .
مهر سکوت بر لبان خشکیده ام میزنم .
چاره ای نیست جز نگاه خیره و حسرت بار به قاب عکس یاران ...
اشکها مجالم نمیدهند .
.قابی که میشد بهار را در آن دید دیگر طراوت آن روزها را ندارد .
خدایا منتظرم، منتظر لحظه ای که عشق در افق تداعی کند..

خبری ساده و در سکوت ...
باز هم مادر شهیدی به فرزند شهیدش پیوست..
.باید پذیرفت که بخشی از فرهنگ دفاع مقدس و شهادت در وجود پدران و مادران شهدا نهفته است .
این خاطرات همچون یک گنج بزرگ باید استخراج شوند تا خلا تاریخ شفاهی دفاع مقدس را پر کنند.
هر یک از ما .در قبال شهدا و خانواده معزز اون بزرگواران و همینطور فرهنگ شهادت و انتقال این خاطرات به نسل بعد مسئولیم .
این خاطرات باید سینه به سینه انتقال داده شوند...
یادمان نرود که این امنیت و آرامش را مدیون ایثار و جانفشانیهای دلاورمردان این مرز و بوم هستیم.
.باید بدانیم.چه عناصری باعث مقاومت و ایثار و از جان گذشتن رزمندگان غیور شده است.
.پاسخ بخشی از این سوال را از درون خاطرات رزمندگان میتوان یافت اما مقوله ای به نام ایثارگری ریشه در تربیت دینی و مذهبی و اعتقادی خانواده دارد. که والدین شهدای عزیز در تحقق آن نقشی بسیار بسیار بزرگ داشتند.
پدران و مادرانی که وقتی پیکر غرقه به خون فرزندانشان را میاورند خدا را شکر کرده و از خدا طلب قبولیت قربانی میکردن.
.مادرانی هم بودند که در یک روز پیکر مطهر دو فرزندشان را میاورند و آنها خم به ابرو نمیاوردند. حتی بنا به وصیت فرزندشان در عزای آنها اشک هم نریختند.
پس آی مسئولین مسئولین صادقانه به این سوال جواب دهید
.برای حفظ و استخراج این گنج و این فرهنگ انسان ساز از سینه خانواده های معزز و معظم شهدا چه اقدامی انجام داده اید؟؟
آیندگان حتما خواهند پرسید که نیاکان ما برای چه کار با ارزشی لوح تقدیر و سپاس گرفته اند.
اینجاست که باید پاسخی مناسب داشته باشیم.
این پست تقدیم به گنجهای نهان و در سینه مانده مادران و خواهران و دختران شهدای والا مقام .یا حق التماس دعا.

آقا کریم رو خیلی دوست داشتم.اون موقع که در کوچه ای تنگ به کودکیم پرداخته بودم. نمیدانستم که آن کوچه کوچه ای بزرگ است .آقا کریم هر روز از آن بزرگترین کوچه دنیا عبور میکرد و من با خود میگفتم که چه مرد مهربانیست. کریم با بزرگترها هم خوب و مهربان بود.پدرم هم کریم را دوست داشت.الان هم گه گاهی پدرم حال و هوای کریم بسرش میزند.او میگوید کریم واقعا کریم بود..حالا من معنای کریم را بهتر می فهمم.آن موقع ها نمیدانستم کریم چیست و کریم کیست..حالا که میدانم کریم کیست و کریم چیست، پدرم میگوید کریم زود از میان ما رفت و من تفکر میکنم که چگونه میتوان از کریم نوشت.چگونه میتوان از کریم گفت.فکر میکنم که کریم چه واژه خوبیست.فکر میکنم که کرامت به خرج دادن چه سخت شده است..بنظرم میرسد که از کریم و کرامت نوشتن چه سخت است. سخت است که خودت را از پس فکر کردن به مفهومی مانند کرامت انسانی تهی ببینی. سخت است که با خودت روبرو شوی.حالا با خودم فکر میکنم که ما جماعت امروزی در بعضی چیزها از خودمان هم خجالت میکشیم و شرمنده هستیم. خجالت میکشیم از کرامتمان حرف بزنیم و یا بنویسیم.به خودم عرض میکنم .که ما جماعت امروزی کرامت را در قواره خود نمیبینیم.زمانی معنای کریم کرامت بود ..آخ کریم .کریم بزرگترها را هم میدید برایشان کوچکی میکرد ..به کسی نمی گویم کریم جان .به کسی نمیگویم که عده ای منتظرن تا از تو بگو.یم و خلاف آن را بگویند.. کریم جان فکر میکنم ما ملتی کریم بودیم اما کرامتمان را گم کرده ایم..کریم جان سریع موضع میگیرند خیلی که مرد باشند میگویند گذشته ها گذشته.آنها نمی دانند که خیلی از چیزها هست که در هیچ آمار و ارقامی نمی گنجد. با هیچ معیاری جور در نمی آید آنها نمی دانند که میشود گوشه ای نشست و فکر کرد و از خود پرسید که چرا کرامتمان را گم کرده ایم .چرا کریم و کرامتمان را گم کرده ایم. باری میتوان گفت گم کردن با نداشتن فرق دارد.گم کرده را میتوان جستجو کرد و دوباره یافت .اما نداشته را نمیشود کاری کرد .کریم که باشیم دیگران از کلام ما در امان هستند .کریم که باشیم.کریم میشویم .کریم که شدیم دیگران را آزار نمیدهیم.کریم که باشیم .هوای نقسمان از خودمان جلوتر نمیرود.کریم که باشیم حرمت نگه میداریم. حالا بیایید با خودمان روراست باشیم .کریم باشیم. کریم...پ ن .نمیدونم والا .هر چی دوستان برداشت کنن همون..
روز و شب را برای رسیدن به وصال یار سپری می کنم..
ای یار..
ای یار مهربانم..
.ای تمام هستیم ..
ای تمام وجودم...
در کدامین لحظه ها جستجو کنم تو را؟..
تمام لحظات و هستیم را در پی تو بودم و نیافتمت...
لحظه ها یکی پس از دیگری می آیند و می روند..
دقایق سپری می شوند..
ساعتها می گذرند...
ساعتها به روز سپرده می شوند و روزرها به ماه .و ماه ها به سال و سالها به تقویم. سپرده می شوند...
اما هنوز هم من بدنبال دلدار..
در پی یار...
چگونه جستجو کنم؟...
چگونه کنکاش کنم؟..
چگونه بودن مهم است یا چگونه یافتن؟...
خدایا تو خود می دانی که درمانده ام...
تو خود میدانی که عطش وصال،سالهاست در وجودم زبانه میکشد ..
تو خود میدانی که عشق در وجودم شعله ور شده...
تو خود میدانی که عبد گنهکار و عاصی تو در پی هر غفلتی چگونه پشیمان و نادم میشود...
خدایا تو خود می دانی که مخلوقت از تمام وجود پشیمان گشته و رو به سوی تو آورده است..
خدایا هرچند بنده ناسپاسی بودم..
هر چند بنده غافلی بودم.
اما تو خود گفته ای که از تمنای بنده ات به درگاه کبریاییت به آسمانیان فخر میفروشی...
خدایا تو خود گفته ای که بنده من برگرد، و من نیز برگشته ام.
با قلبی آکنده از معصیت و با دلی آکنده از ندامت....
حال می دانم که تو رحمانی..
.تو کریمی...
پس ای خدای مهربان و بخشنده، این دستهای نیازمند و این چشمهای امیدوار را با جود و کرمت نا امید و خالی بازنگردان.
خدایا بسویت بازگشته ام نا امید بازنگردان...
الهی بالحسین (ع)

چه زیباست عاشقانه قلم زدن.
چه زیباست نقش دل را بر پیکره کاغذ بی جان زدن....
زیبایی آنگا هست که دلت می خواهد آسمان را به زمین پیوند بزنی
و عرشیان را به فرشیان و فرشیان را به عرشیان نزدیک کنی...
آنگاه که حس میکنی میتوانی از زمین به آسمان برسی دیگر پای ماندن در زمین را نداری..
از دل و جانت مایه میگذاری. تا بتوانی تمام هنرت را در این راه خرج کنی..
تا هدیه کوچکی باشد برای بارگاه الهی..
برای میعادگاه عاشقان و دلدادگان.
ای کاش ما هم میتوانستیم در این راه عاشقانه همراه شویم.
اما افسوس که نمیدانستیم باید با دلدادگی پای به حریم یار نهاد
پای به عرصه عشاق گذاشت.


هوا گرگ و میش بود تمامی نیروها توی کانال چمباتمه زده بودیم .از شب قبل که آماده باش داده بودن همه منتظر لجظه حمله بودیم..هر از گاهی منورهای دشمن آسمان دشت رو روشن میکرد و بچه های داخل کانال سرهای خودشونو بین شانه ها پایین میکشیدن. تیربارهای دشمن هم طبق معمول هرازگاهی شلیک میکردن..همه منتظر بودن که دستور حمله از طرف فرمانده ها صادر بشه.... بچه ها مثل فنر از توی کانال بیرون پریدن و الله اکبر....حمله آغاز شد.به مقر اصلی عراقیها حمله کردیم. سنگرهای دشمن یکی پس از دیگری فتح میشد..یه دفعه احساس کردم از بقیه عقب افتادم.اما یک سنگر مونده بود تا پاکسازی بشه .از روی خاکریز رفتم که سنگر رو پاکسازی کنم .یه دفعه از پشت خاکریز یه غول بعثی با اون کلاه قرمز رنگش اومد بالا و کلت رو گذاشت رو شقیقه ام.. باور نمیکردم به این آسونی اسیر شده باشم.اومدم با قنداق کلاش بزنم تو بازوش که یک دفعه از پشت گردنم گرفت و منو پرت کرد زمین..کلاش از دستم رها شد .ناکس خیلی نره غول بود.شروع کرد به لگد زدن به پهلوم. ضربات پوتین اون بی دین همراه شده بود با غلت خوردن من از روی خاکریز..همینجور که عربی بلغور میکرد و لگد میزد دست بردم سمت سرنیزه ام اونو از کمر که کشیدم بیرون ناگهان با لگد گذاشت تو صورتم .چشمام سیاهی رفت منگ شده بودم مخم سوت کشید و احسلس راحتی میکردم یه صدای نازک و مهربون شنیدم که با نوک انگشت شصت پاش میزد به شونم و می گفت ...آقا، آقا پاشو، پاشو دیر شده پاشو برو شیر و نون بخر منم تا بیای صبحونه رو آماده میکنم..از خواب که بیدار شدم زنبیل قرمزه رو برداشتم و یاد کلاه قرمز اون غول بعثی افتادم ..دی اما خودمونیم ما اونجا هم اسیر بودیم اینجا هم اسیریم..دییییی

پ ن 1 این داستان تخیلی بوده و برام حرف درنیارید ..
پ ن 2 گفتم مزاحی باشه برای دوستان خوبم...
پ ن 3 خدا کنه این پست رو خانمم نخونه و الا ...................دی
نشد که بزرگ شوی تا لبخند بزنی پشت دوربینهای عکاسی..
.تو باعث شدی که در 13 سالگی لوله تانکها تو را به هم نشان دهند..
.تو با این حرکت جنگ را بی حرکت کردی..
.حسین 13 ساله را چهل ساله نشان دادی..
.تو بجای توپهای پلاستیکی با تانک فولادی بازی کردی...
.تو دل را از صحرا...
عشق را از دشت....
.بیکرانه را از دریا.....
و استقامت را از کوهستان جمع کردی...
.تو بازیهای کوچه را به کوی نبرد بردی و بردی..
.تو حماسه ای ساختی همچون نخلهای بی سر..
.تو برای عشق خانه ای ساختی که معماری آن فقط از تو بر می اید......
کاش این دیوار خانه عشق را کوتاه ساخته بودی تا لااقل ما بتوانیم با چشمهایمان درون آن را ببینیم...

عاشق کیست؟..
عاشق نامش را در کلاس عشق با نستعلیق نوشت...
.خون عاشق همچنان در کلاسهای خط جاریست..
عاشق با خون خود نوشت..
.موضوع درس دلدادگی... سرسپردگی و عاشقی....
عاشق شبی چندین بار مشقهایش را با اشک و خون نوشت..
.و عجیب نیست که خود را در کلاس خط و عشق یافت.
.و عجیب نیست که پروردگار مهربان را، خدای شهدا را، در کلاس عشق یافت...
عاشق تا همین که مینوشت ع عشق و عبد نمایان میشد..
.آری این عشق الهیست..
