سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا


دعا کنید پدرم شهید بشه...

بازدید: مرتبه موضوع :

                                                                                                                         


تو یه دانشگاه مراسم تجلیل از شهدابود بنده رو دعوت کرده بودن برای سخنرانی.پس از پایان مراسم خیلی عجله داشتم باید جای دیگه ای هم میرفتم که دیدم

بیرون سالن دختر خانمی محجبه و بسیار متین.جلومو گرفت و گفت حاج آقا عرضی دارم.منم که عجله داشتم گفتم فقط کوتاه و مختصر بگید.اشک تو چشماش جمع شده بود و گفت:

حاج آقا دعا کنید پدرم شهید بشه! .خیلی تعجب کردم گفتم دخترم این چه دعایی هست که از من میخاید؟ گفت: آخه میدونید چیه حاجی..پدر من جانباز جنگه .موجیه.

.هر از گاهی موج میگیردش مخصوصا موقعی که تلویزیون از جنگ برنامه ای پخش میکنه و یا ناهنجاریها رو نشون میده..و همین باعث میشه همه ما رو به باد کتک میگیره.

گفتم خوب دخترم اینکه دست خودش نیست بقولی موجیه و بیماره مگه تحت درمان نیست و دارو نمیخوره؟

گفت حاجی مشکل ما این نیست .مشکل ما اینه که هر وقت بعد از این حالت حال پدرم خوب میشه شروع میکنه دست و پای هممونو میبوسه و معذرت خواهی میکنه.

من طاقت ندارم که بابام اینقدر عذاب بکشه و شرمنده ما بشه..السلام علیک یا ابا عبدالله(ع)

دوستان این داستان نیست و واقعیت هست منتها از بردن اسامی ذکر شده در این روایت معذورم..

خدایا ما رو شرمنده این عزیزان نکن و شفای عاجل به اونها عنایت بفرما و صبر و اجر زیادی به خانواده این عزیزان عنایت بفرما.آمین.




 
تاریخ: دوشنبه 90/11/3
ساعت: 4:59 عصر

شش ماهه برادر روستا...

بازدید: مرتبه موضوع :

 


موقع اعزام به جبهه بود همه سوار مینی بوس بودن که کودک شش ماهه برادر روستا رو آوردن داخل مینی بوس دادن بغلش.

.صحنه صحنه دردناک و حساسی بود.برادر روستا قنداق شش ماهه اش رو در بغل گرفت و صورت کودک رو نزدیک صورتش کرد و نجوا کنان گفت..

عزیزم دلبندم .کودکم .با اینکه بسیار بسیار دوستت دارم اما باید تو را رها کنم و به مولایم بپیوندم

.برادر روستا این کلمات رو میگفت و همینطور اشکهایش بروی قنداق فرزندش می ریخت.

.و میگفت که مولایم نیاز دارد که از دینش پاسداری کنم..السلام علیک یا اباعبدالله(ع)

این آخرین باری بود که شهید روستا فرزندش را دید و به مولایش پیوست.


 


 




 
تاریخ: دوشنبه 90/11/3
ساعت: 12:14 صبح

من حال مادر را درک میکنم...

بازدید: مرتبه موضوع :

                                                                                                          


.اکنون که قلم بدست گرفته ام و در حال نوشتن وصیت نامه می باشم.روزی را مجسم کرده ام که جنازه یا خبر شهادت مرا برای مادرم آورده اند و من حال مادر را درک میکنم.


.مادر جان بخدا قسم اگر مسئله اسلام و جهاد در کار نبود من خیلی بیشتر از شما دوست داشتم در کنار شما باشم.ولی اکنون این توفیق را یافته ام که به جبهه بروم.


 من این راه را با شناخت صحیح انتخاب کرده ام.توجه داشته باشید که دنیا محل آزمایش است برای همه انسانها و جنگ تحمیلی یکی از مراحل امتحان ماست که اهل شعار را از مردان عمل متمایز میسازد




 
تاریخ: شنبه 90/11/1
ساعت: 9:50 صبح
کلیه حقوق این سایت ، متعلق به بهمن 90 - ستارگان دوکوهه می باشد و استفاده از مطالب با ذکر نام منبع بلامانع است .